ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
لطف حق
مادر موسی ،چو موسی را به نیل/درفکند،از گفته ی رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه/گفت کای فرزند خورد بیگناه
گر فراموشت کندلطف خدای/چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد / آب ، خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمدکاین چه فکر باطل است/رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده شک،را برانداز از میان / تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی / دست حق را دیدی و نشناختی
در تو،تنها عشق و مهر مادریست/شیوه ما،عدل وبنده پروریست
نیست بازی کارحق،خود را مباز/آنچه بردیم ازتو،بازآریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است/دایه اش سیلاب و موجش مادرست
رودها از خود نه طغیان میکنند/آنچه میگوییم ما،آن میکنند
ما به دریا حکم توفان میدهیم/ما به سیل و موج فرمان میدهیم
نسبت نسیان بذات حق مده /بار کفر است این،به دوش خود منه
به که برگردی،به ما بسپاریش/کی تو ازما دوست تر میداریش
نقش هستی،نقشی از ایمان ماست/خاک و باد و آب،سرگردان ماست
قطره ای کز جویباری میرود / از پی انجام کاری میرود
ما بسی گمگشته باز آورده ایم/ ما،بسی بیتوشه را پرورده ایم
میهمان ماست هرکس بینواست/آشنا با ماست چون بی آشناست
ما بخوانیم ار چه مارا رد کنند/عیب پوشی ها کنیم،ار بد کنند
سوزن ما دوخت،هرجا هرچه دوخت/زاتش ما سوخت،هرشمعی که سوخت
کشتیی زاسیب موجی هولناک/رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
تند بادی،کرد سیرش را تباه / روزگار اهل کشتی شد سیاه
طاقتی در لنگر و سکان نماند/قوتی در دست کشتیبان نماند
ناخدایان را کیاست اندکی است / ناخدای کشتی امکان یکی است
بندها را تار و پود،از هم گسیخت/ موج،ازهرجا که راهی یافت ریخت
هرچه بود از مال و مردم،آب برد/زان گروه رفته،طفلی ماند خرد
طفل مسکین چون کبوتر پرگرفت/بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول وهله چون طومار کرد/ تند باد اندیشه پیکار کرد
بحر را گفتم دگر توفان مکن/ این بنای شوق را ویران مکن
در میان مستمندان فرق نیست/این غریق خورد بهر غرق نیست
صخره را گفتم مکن با او ستیز/قطره را گفتم بدان جانب مریز
امر دادم باد را کان شیرخوار/ گیرد از دریا گذارد در کنار
سنگ را گفتم به زیرش نرم شو/ برف را گفتم که آب گرم شو
صبح را گفتم به رویش خنده کن / نور را گفتم دلش را زنده کن
لاله را گفتم که نزدیکش بروی/ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
خار را گفتم که خلخالش مکن / مار را گفتم که تفلک را مزن
رنج را گفتم که صبرش اندک است/اشک را گفتم مکاهش،کودک است
گرگ را گفتم تن خردش مدر/ دزد را گفتم گلوبندش مبر
بخت را گفتم جهانداریش ده/هوش را گفتم که هشیاریش ده
تیرگیها را نمودم روشنی/ترسهارا جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و نا ایمن شدند/دوستی کردم،مرا دشمن شدند
کارها کردند،اما پست و زشت/ساختند آئینه ها اما زخشت
تا که خود بشناختند از راه چاه/چاه ها کندند مردم را به راه
روشنی ها خواستند اما زدود/قصرها افراشتند اما به رود
قصه ها گفتند بی اصل و اساس/دزد ها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبریز کردند از فساد/رشته ها رشتند در دوک عناد
درسها خواندند،اما درس عار/اسبها راندند اما بی فسار
دیو ها کردند دربان و وکیل/درچه محضر،محضر حی جلیل
سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک/در چه معبد،معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال/توشه ها بردند از وزر و وبال
از تنور خودپسندی شد بلند/شعله کردارهای ناپسند
وا رهاندیم آن غریق بی نوا/تا رهید از مرگ،شد صید هوا
آخر،آن نور تجلی دود شد / آن یتیم بیگنه نمرود شد
رزمجویی کرد با چون من کسی/خواست یاری از عقاب و کرکسی
کردمش با مهربانیها بزرگ/شد بزرگ و تیره دل تر شد زگرگ
برق عجب،آتش بسی افروخته/وز شراری خانمان ها سوخته
وبلاگ بی نهایت با مطلب ماهی پرنده به روز شد.منتظر حضور شما و نظراتتون.
در ضمن یادت نره در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنی.
با تشکر